
در مجموع میشه گفت کتاب متوسطی بود. البته ترجمه روان و خوبی داشت وگفت و گوها و افکار ویلهلم هم تا حد زیادی حرف دل خیلی از ما بوده و هست :)
"...ویلهلم گذاشت تا پدرش وضیح بدهد . پشتش خشک شده بود؛ سعی کرد صبورانه بنشیند، ولی پاهایش به طرزی غیرطبیعی بی قرار بودند.بسیار خوب! پدرش حتما باید آقای پرلز را تحت تاثیر قرار می داد؟ او هم یکبار دیگر همراهی اش میکرد و نقشش را بازی میکرد. اشکال نداشت!بازی میکرد و به پدرش کمک میکرد تا برازندگی اش را خفظ کند. برازندگی مسئله اصلی بود. هیچ اشکالی نداشت!!"
"دکتر تامکین گفت: واسه من اینجوریه که بیشترین کاراییرو وقتی دارم که محتاج پولش نیستم. وقتی فقط عشق دارم. بدون اجرت مالی. خودمو از عوامل تاثیرگذار اجتماعی دور نگه می دارم. مخصوصا پول . چیزی که من دنبالم پاداش معنویه!. آوردن مردم به دورن اینجا و اکنون. توی جهان واقعی. یعنی در لحظه حال. گذشته به درد ما نمی خورهو آینده پر دلواپسیه. فقط حال واقعیه. همون اینجا و اکنون. دم را دریاب"( هرچند به نظر من" دم را دریاب" در بین این جملات با این لحن چندان مناسب نیست !)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر