۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

اگر داوینچی مرا می دید/ کامبیز درم بخش/نشر افق


"اگر داوینچی مرا می دید" کتابیه شامل 54 کاریکاتور به همراه نوشته هایی ( فارسی-انگلیسی) در کنار این کاریکاتورها. کاریکاتورها بیشتر درباره افکار دوران کودکی درمورد دنیای بزرگترهاست . در مورد این کتاب همین بسه که یک کتاب خیلی عالیه و  واقعا ارزششو داره که داشته باشیدش و هر از گاهی وقتی از جلوی کتابخونتون رد میشید، برش دارید و کلی باهاش کیف کنید و بخندید (:
آقای "کامبیز درم بخش" تا بحال بیش از 60 نمایشگاه انفرادی و گروهی در ایران و سایر کشورها بر پا کردند  و جوایز معتبری هم گرفتند. نشر افق هم تا امروز  5 جلد از کتابهای ایشون رو منتشر کرده.



اولین کسی که باهاش عید دیدنی کردم ماهی قرمز توی تنگ بود
The first one I met for the new year was the goldfish in the bowl

کافه پیانو/فرهاد جعفری/نشر چشمه


چند هفته پیش کافه پیانو رو دست یکی از دوستام دیدم و گرفتم تا بخونمش. اول از اسمش خوشم اومد بعدم از نشرش . به نظر کتاب جالبی میومد.تند و تند تا نصفش خوندم. داستانش درباره مردی بود که یک کافه برای جور کردن مهریه همسرش که ازش جدا شده بود راه انداخته بود و  درباره آدم های عجیبی که به کافه میومدند صحبت می کرد و زندگی روزمره اش توی کافه. نثر گرم و صمیمی و خیلی روانی داشت و موقع خوندنش داشتم کیف  می کردم. هرچند بعضی بخشهای خیلی بی مزه و بی فایده ای داشت اما میشد اونا رو ندیده گرفت.  تا اینکه دیگه به جایی رسیدم که واقعا نمیشد ندیده گرفت. چند صفحه داشت که به حدی(  نمیدونم اسمشو چی باید بذارم) زشت و بد و مبتذل( و هرچی که دوست دارین فکر کنین) بود که دیگه نمیشد نادیده گرفتشون. واقعا از اینکه چند ساعت وقت گذاشته بودم تا بخونمش عصبانی شدم و از اینکه نویسنده اش کلی وقت گذاشته بود تا یه چنین کتابی رو بنویسه تا مردم بخونن خیلی عصبانی تر. به هر حال من که هیچ چیز مفیدی توی این کتاب ندیدم حتی اونقدر هم احساس خوبی منتقل نمی کرد که بگم به این دلیل بخونیدش. و دقیق نمیدونم که باید بگم به این نویسنده به هر حال احترام میذارم یا نه؟؟( واقعا نمیدونم،نمیخوام بگم برام محترم نیست)
با این توصیفات دوست دارین بخونیدش؟؟؟
البته من خیلی خیلی دوست دارم بدونم که نظر دیگرانی که این کتاب رو خوندن درباره اش چیه؟؟ و کسی از این کتاب چیزی یاد گرفته یا نه ؟؟ و چی یاد گرفته؟؟ چون از اجازه انتشار و فروش بالای این کتاب خیلی تعجب کردم!



کیمیا خاتون/سعیده قدس/نشر چشمه

اولین چیزی که علاقه مندم  کرد که کیمیا خاتون رو بخونم اسمی که حس اصالت می داد بود،بعد هم رابطه داستان با مولانا  که همیشه کنجکاو بودم تا درباره اش بیشتر بدونم.
راوی داستان کیمیا خاتون ، دختر محمدشاه ایرانی و کراخاتون،است. کیمیا خاتون، داستان زندگیش رو از کودکی لذت بخش و اسرار آمیز خودش در باغ خانه پدری تا زمانیکه وارد حرم مولانا و بعد هم حجله شمس میشه، توصیف میکنه. کیمیا خاتون از اولین روز زندگیش ننگ دختر بودن(از نظر پدرش هم دختر ارزشی نداشت) رو تحمل می کرد و تنها تسکینش گشت و گذار توی باغ بود، اما با ورودش به حرم مولانا وارد دنیای متفاوتی میشه . دنیایی که درش دوستی به نام علاءالدین پیدا میکنه که بعدها عاشق کیمیا میشه .
کرا خاتون،مادر کیمیا خاتون، سالها بعد از مرگ همسرش ،با مولانا، مفتی قونیه،  که مردی اسرار آمیز بود ازدواج میکنه.مولانا در نظر کیمیا خاتون فردی کاملا متفاوت از دیگران و بادیدگاه های جدیده که به عنوان یک شیخ محبوبیت خاصی بین مردم داره و در مجموع شخصیت مثبتی در داستان داره. هرچند به خاطر شمس دست به کارهایی میزنه که شخصیت مثبش رو تاحدی منفی میکنه. 
اما با ورود مرد آفاقی( شمس تبریزی) زندگی این شیخ مردمی و محبوب ، محدود به هم نشینی و مریدی شمس میشه و احوال تمام قونیه رو دگرگون میکنه.
تا اینکه شمس در اولین برخورد با کیمیا خاتون مجذوب نگاهش میشه و احساس میکنه محبوبی رو که سالهاست در جست و جوی اونه در وجود این دخترک کم سن و سال پیدا کرده و اینجا آغاز فصل  تازه ای از زندگی کیمیا خاتونه.
خانم سعیده قدس کتاب رو تقدیم به مادرشون کردند که در شبهای دراز زمستان گلابدره به جای لالایی براشون مثنوی میخواند( این عین عبارت بود). هرچند سعی شده داستان خیلی دور از واقعیتهای تاریخی زندگی افراد نباشه، اما بازهم خالی از تخیل نیست.

"من از همان ایتدا با یاس ها سر و سری داشتم؛ یا شاید آنها با من روز و رازی داشتند. یک جوری یکدیگر را میفهمیم. زود باهم یکپارچه می شویم ....
از مادرم که پرسیدم گفت: شاید برای اینکه تو با آنها به دنیا آمدی، با بهار، میگفت: خوب به یاد دارم وقتی که به دنیا آمدی با اولین نگاه تو را در سبدی از ترکه یاس در کنار بسترم یافتم. به دستور پدرت حجله ای از یاس برای من و تو آراسته بودند. گل ها با رنگهای لطیف و عطر روح افزا تولد تو را از جانب او به من تهنیت می گفتند..."(صفحه 18)


"بارالها... تو خود می دانی تسخیر دل یاغی و کولی صفت ما کار هر کسی نبود و می دانی دل ما با هوس بیگانه است.حکایت من این است که تو را در کیمیا یافتم. به عشق وصل توست که پا در این بیابان پرمغیلان گذاشته ام..."( صفحه 244)

این کتاب به خاطر قلم بسیار روان و گیرایی که داره از سال 83 تا به حال 22 بار چاپ شده. از اینکه تابحال اسم خانم قدس رو نشنیده بودم ناراحتم و الان خیلی خوشحالم که تونستم با ایشون آشنا بشم.


۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

کتابت را جا بگذار ( معرفی سایت کتاب مسافر)

حتما تا حالا اسم طرح " کتابت را جا بگذار" به گوشتون خورده ؟ اگه نمیدونید چیه براتون توضیح میدم . 
طرح "کتابت را جا بگذار" طرحیه که در اون شما کتابی رو که خوندید و سالهاست توی کتابخونتون مونده ،یا شاید هم در حال خوندنش توی پارک یا مترو هستید ، راهی سفری میکنید که در این سفر کتابتون به دست آدمای دیگه ام برسه و بقیه هم ازش استفاده کنند. این طرح از چند سال پیش در اروپا اجرا میشه و تا حالا نتیجه خوبی هم داشته . مدتیه که این طرح توی کشور ما هم در حال اجراست ، اما مسلمن برای خیلی از ما جدا شدن ازکتابامون و جا گذاشتنش برای آدمایی که نمیشناسیمشون خیلی سخته. برای همین هم عده ای آدم کتابدوست!!! سایتی رو راه اندازی کردند  که میتونید اسم کتابی رو که میخواین جا بگذارید رو در اون یادداشت کنید تا به شما کدی داده بشه  و بعد شما پیگیر بشید که کتابتون کجاها رفته و حالا پیش کیه؟( البته اگر اون افراد هم توی سایت اطلاع رسانی کنن که حالا این کتاب دست منه ) و میتونید از اون افراد حال کتابتون رو بپرسید و نظرشون رو درباره اش بفهمید.
مطمئنم اگر سری به این سایت بزنید در در همون لحظه تصمیم میگیرید که از یکی از بهترین کتاباتون خداحافظی کنید و اون رو راهی سفر درازی کنید. 

آدرس سایت کتاب مسافر: www.ketabemosafer.com